محمد تقي جعفري
320
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تفسير ابيات از همان ده [ به نظر مىرسد كه مقصود همان ده غلام سياه است كه در داستان گذشته گفته شد . ] زنى از كفار براى آزمايش پيش پيامبر اكرم آمد . موقع آمدن معجرى بر سر ، و كودك دو ماهه در آغوش داشت . به مجرد اين كه كودك پيامبر را ديد . سلام خداوندى را به او رسانيد و گفت : اى پيامبر خدا ، به طرف تو آمديم . مادرش خشمگين شد و گفت : خاموش باش ، اين شهادت را به تو چه كسى تلقين كرد ؟ اى كودك نوزاد كيست كه اين سخن گفتن را به تو آموخت كه زبانت سخن را مانند بزرگان مىكشد . [ احتمال هم مىرود كه مقصود از جرير همان شاعر فصيح و معروف بوده باشد ] . كودك پاسخ داد : خدا به من آموخت و جبرئيل هم در بيانش كمكم كرد . مادر گفت : جبرئيل كو ؟ كودك جواب داد : اگر نمىبينى به بالاى سرت نگاه كن . جبرئيل بالاى سر تو ايستاده و مرا با انواع دلايل راهنمايى مىكند . بار ديگر مادر گفت : تو جبرئيل را مىبينى ؟ گفت : بلى ، بالاى سرت مانند بدر فروزان ايستاده و اوصاف پيامبر را به من تعليم مىدهد و از پستى به اعتلا صعودم مىدهد . سپس پيامبر اكرم از كودك پرسيد : نام تو چيست ؟ مطيعم باش و پاسخم را بگو . كودك گفت : نام من در نزد خدا عبد العزيز است ، اما اين قوم نادان نامم را عبد العزى ناميدهاند [ عزى نام بت بزرگى بود كه قريش آن را مىپرستيدند ] اما من ، سوگند به خدايى كه به تو پيامبرى عطا فرموده است ، از عزى پاك و برى و بيزارم . آن كودك دو ماهه با چهرهء درخشان همچون بدر فروزان ، مانند مردم راه طى كرده و بصدر معارف رسيده درس رسايى مىگفت . در همان لحظه بوى عطر آگين بهشتى بمشام مادر و كودك رسيد . بوى